شعر اندوه از اخوان ثالث

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظه‌ی دیدار نزدیک است

/ 27 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه آشنا

ین پیام رو یکی به من نظر داد منم بهش عمل کردم.. تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست............ 20 روز دیگه منتظر معجزه باش.ممنون....

سوین

[قلب]سلام دوست عزیزم شبتون خوش و خرم خوبین؟؟

سوین

سلام داداش گلم جویای حالم هستی ممنونم یه مدت کسالت داشتم نشد سربزنم.خوشحالم برگشتم پیش دوستای عزیزم.[قلب]

باران

سلام شبتون به خیر ماه رمضونتون پر خدا التماس دعا[گل][گل]

دختر کوهستان

سلام.زیبا بود پسندیدم!!یادشون گرامی...به من هم سر بزنید...

habib-2ta

خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیبا[خجالت][خجالت]

مائده

به منم یه سر بزن. متنت قشنگ بود.[گل]